زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
آمـدم تـا جـان کـنــم قــربــان تـو پـیـش تـو گــردم بــلاگـردان تـو در حـرم دیـدم که تـنـهـا مـاندهام همرهان رفـتـند و من جا ماندهام رفـتی و دیـدم دل از کـف دادهام خوش به دام عقل و عشق افتادهام عقل آن سو، عشق این سو میکشانْد از دو سو، این میکشانْد، آن مینشانْد عقل گفتا: صبر کن، طفلی هنوز عشق گفتا: کن شتاب و خود بسوز عقل گفتا: هست یک صحرا عدو عشق گفتا: یکتـنـه مـانـده عـمو عقـل گـفتا: روی کن سوی حـرم عشق گفتا: هان! نیُـفـتـی از قـلـم عـقل گـفـتا: پـای تو باشد به گِـل عشق گفت: از عاشقان باشی خجل عـقل گفتا: نی زمان مستی است عشق گـفتا: موسم بیدستی است راهیام چون دید، عقل از پا نشست عشق، دست عقل را از پشت بست خـاطـر افـســردهام را شــاد کـن طـائــر روح از قـفــس آزاد کـن هـم دهـد آغـوش تـو بــوی پــدر هم بُوَد روی تو چون روی پـدر بـیـن ز عـشـقـت سـیـنـۀ آکـنـدهام در بـرِ قـاسـم مـکـن شـرمـنـدهام من نخـواهـم تا به گردت پر زنم آمـدم، آتـش به جـان یکـسـر زنم دوست دارم در رهت بیسر شوم آنقَـدَر سـوزم که خاکـسـتر شوم مُهـر زن، بر برگۀ جـانـبـازیام وای مـن! گـر از قـلـم انـدازیام هست، بعد از نیستی، هستی من شاهـد عـشـق تو، بـیدسـتـی من گو شود دست من از پـیکـر جدا کی کنم دامـان عـشقـت را رهـا؟ |